من با چیزی به نام لذت جسمانی بیگانهام. نمونهٔ حی و حاضرش در غذا خوردن است. غذا را برای لذت بردن از طعم، بو یا خوردن نمیخورم. غذا میخورم تا گرسنه نباشم. همیشه سر غذا تمام کارهای انجام نداده و نیمه کاره یادم میآید و شتاب دارم تا زودتر از شر این وظیفه ـ و نه لذت ـ سیر کردن شکم فارغ شوم که بروم سر وقت آن چه ذهنام را مشغول کرده است و معمولاً به محض اینکه مختصر احساس سیری بهم دست داد از سر میز برمیخیزم و پی کارم میروم. این است که از 8 سالهگی لاغر و دیلاق بودهام تا الان. و اصولاً وقت خوردن برایام در حکم اوقات فراغت است: روزنامه و کتاب را با لقمهها میخوانم، موسیقی گوش میدهم یا مجال پرسه به تخیل میدهم و کمتر حواسام به مزه و لذت چیزی است که میخورم.
گمان میکنم که این عادت مشتی نمونهٔ خروار باشد از لذت نبردن از امور واقعی که برای دیگران لذتبخش است و اینکه اصولاً لذت بردن را فرانگرفتهام و آنجا که باید از امری ملموس لذت ببرم در جست و جوی لذتی دیگرم.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر