۱۳۸۸ بهمن ۳۰, جمعه

بیژن نجدی نه، منظورم یکی غیر از شاملو و سهراب بود!


اگر فرصتی پا بدهد از تشکرم و دلیل اون تشکر از بجه ها می نویسم که پای شاعرا و نویسنده های بعد از انقلاب رو باز کردن میون ما:


“واقعیت” از بیژن نجدی

واقعیت خوابهای من است
خون رویای من
برگ تر از سبز- سبز تر از برگ گیاه
با دشنه ی تلکس خبرگزاریها ، خنجرکلمات نمی ریزد
واقعیت رویای من است
آنجا
هیچ کس نمی داند که سیلی چیست
وچاقو،شرمنده ی تیغش نه.
در خیالبافی ذهن من،ترور نمی شود لبخند
کشته نمی شود سهراب
درزانوان پیر پیرمرد رفته است لبخند
تکه های تن هر که می میرد
در اخبار رادیو- برصفحه تلویزیون
آنجا
آفریقا(فرقی نمی کند:خاورمیانه
(آسیای دور
درخوابهای من باز می گردد به گهواره و گریه
آنها بزرگ می شوند – در خوابهای من
به مدرسه می روند و آب می خوانند و انار- درخوابهای من
ودرخت اناری دوباره می روید
از کتابی که مانده روی رف
آنها
در خانه ای ساده ، بچه دار می شوند و
روزی
برسپید ساده ی بستری ساده
کنار مردمی ساده
با تعریف ساده ای از مرگ ،می میرند
اما دریغ
واقعیت،نه خوابهای من است- نه رویای تو
نه خیا لبافی من- نه آرزوی تو
همین که روزنامه می خوانی

وگاه شعرمرا

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر