۱۳۸۸ اسفند ۳, دوشنبه

همان بهتر که ندانیم



حدودا سيزده هزارو صد و چهل بار بيدار شدن و خوابيدن
دوباره يبدار شدن
باز خوابيدن,روي يك زمين وزير يك آسمان
اين رقمي سرسام آور است كه تحملش
به طاقتي فوق انساني احتياج دارد
به هر شكل كه حساب كني به خودت حق خواهي داد
كه بعد از اين همه
به حقيقتي رسيده باشي
به جوابي
به دليلي
به انگيزه ايي
و به چيزي كه كمي
فقط كمي به تو آرامش بدهد

اما حقيقت ديدني نيست

هرچند كه هم چون قورباغه هاي كور
زبان را دام عبور پشه اش گردانيم
جوابي نيست
و هيچ چيزي نيست! هيچ چيز
هيچ گاه به وقت بي تابي ناشكرانه غر نمي زنم!ا
ما ماهي هاي اوزون برون محكوم به ماهي تابه ي واقعيتيم
هيچ! اصلا هيچ!ا
به ناچار اگر شب باشد ميخوابي براي بيدار شدن
اگر روز باشد ميدوي براي خوابيدن
با همان حيرت غريزي كه جوهره چشم و نگاه هميشگي ماست


حيرتي كه در كودكي, در روزهاي دور كودكي
در جوار لپ هاي نمكين داشتيم وحالا آن را
با صورت استخواني و لپ هاي مزه ازدست داده
در لفافه ي كلمات مي پيچانيم
كلماتي كه نتيجه ايي جز گيج كردن ديگران
_كه خود گيج كننده ي گروهي ديگرند_
سودي و سعادتي در برنخواهد داشت

كلماتي كه جمله مي شوند وجمله هايي كه آوا!!ا
و آواهايي غم انگيزتر از ناله هاي معصومانه ي فيل پيري كه پس از طي يك عمر طبيعي حالا در حال مردن است
آوا....
اما نه ازجنس چهچه ي قناري وسوت جيرجيرك و هوف باد و
ضرب آهنگ فوق موسيقيايي نوك داركوب و درخت
گاه در بزرگ ترين و پر رفت و آمدترين خيابان شهر
درمقابل سؤال دوست آشنا يا غريبه ايي
آرزو مي كردم كاش در همان لحظه در جيبم پينه دوزي مي داشتم تا با هم ديگر
به تركيب قرمز و سياهش نگاه كنيم
بي هيچ كلمه و كلامي
فقط نگاه كنيم...


و من خود يك بار در تنهايي حدود بيست دقيقه به يك دانه خرما نگاه كرده ام!!ا


دوست خوب من !!ا


ما ظاهرا بخش كوچكي از يك سؤال بزرگيم
آري كوچك!ا
اما در ميان كوچك ها از همه بزرگتريم
ولي به حر حال سؤاليم
همان اسبي هستيم كه درشكه پر از
بچه و گربه و توپ و پيرزن و دكمه و پنير و كاغذ را با خود به سمت و سويي مي برد

همان گاوي هستيم كه در كشاورزي سنتي هستي خويش را به دنبال مي كشيم


همان پينه دوزيم با خال هايش
همان گليم با گلبرگ هايش........
پس به قول دوست و دشمن

سعادتي كه مي گفتند كجاست؟ا

رستگاري كدام است؟

پس آيا نجات ما در تماشاي بي چون و چرا و ابدي حركت ها و سكون هاست؟؟؟ا

بودن و هيچ نگفتن....
هم چون كناري تنها زير باراني از چراهاي بي پايان
آيا روزي كسي يافت خواهد شد كه بدون توسل
به استناد باران و نور و چشم كبوتر و بوي كندر
چشم درچشم ما بايستد
و به سادگي سلام خواهر زاده ي كوچكمان
ستاره ي دنباله دار رنج هاي ما را به مدار منظومه ي تازه و شادابي ببرد؟
كسي تلخ تر از الكل و اسيدي تر از مخدرات؟؟ا
نمي دانم
تو هم نيز نخواهي دانست

و همان بهتر كه ندانيم!!ا


آن چه تا كنون وجود داشته است,وجود خواهد داشت
همين هاست وهمين ها نيز خواهد ماند
ايستادن و سماجت كردن و فراتر از اين فرا سرك كشيدن مطمئنا فرسايشي فراتر به دنبال خواهد داشت

پس این ها همه اسمش زندگی است
دلتنگی ها دل خموشی ها ثانیه ها دقیقه ها
حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد
ما زنده ایم چون بیداریم
ما زنده ایم چون می خوابیم
و رستگار و سعادتمندیم
زیرا هنوز بر گستره ویرانه های وجودمان پانشینی
برای گنجشک عشق باقی گذاشته ایم
خوشبختیم زیرا هنوز صبح هامان آذین ملکوتی بانگ خروس ها و پارس سگ هاست
سرو ها مبلغین بی منت سر سبزی اند
و شقایق ها پیام آوران ایه های سرخ عطر و آتش

برگچه های پیاز ترانه های طراوتند
و فکر من
واقعا فکر کن که چه هولنک می شد اگر از میان آواها
بانگ خروس و پارس سگ ها رابر می داشتند
و همین طور ریگ ها
و ماه
و منظومه ها
ما نیز باید دوست بداریم ... آری باید


زیرا دوست داشتن خال با روح ماست
ما را با دوست داشتن از خانه خدا به زمين فرستاده اند
همچنان كه پروانه را با كوله بار هزار رنگ
ودوست داشتن كلمه است
كلمه سمي است
كه شيطان بر انگورهاي باغ بهشت حيات پاشانده است
تا مسموممان كند
تا آلوده مان كند


آنقدر آلوده كه مستوجب عقوبت تكرار تجربه ها شويم و شده ايم


وحالا بي هيچ اميدي به تداوم , دوست داشتن را مثل مسواك زدن بچه ها
هر شب بايد به ما يا به ديگران تذكر بدهند

و تذكر يعني ياداوري وياداوري يعني تكرار

ودركتاب گناهان كبيره براي انسان چه گناهي را سراغ داري كه بزرگتر ازتكرار تجربه هايش باشد


اين همه دريا و هنوز ما تشنه ايم! اين همه زمين و هنوز ما گرسنه ايم
اين شعار عالمانه را به اين دليل نگفته ام تا به عنوان مصلح بزرگ مبهوتت كنم
به اين دليل نوشته ام تا حرير رمانتيكي را كه بر گرد كلمه دوست داشتن كشيده اند
به دور انداخته باشم و باشيم وباشند!!ا


دوست خوب من !!ا
آخرين فصل حيات ما بايد كه خوابي از فصول گذشته باشد
جايي كه گاوها واقعا گاوند
و سنگ ها واقعا سنگ!!ا
حسین پناهی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر