۱۳۸۸ بهمن ۱۹, دوشنبه

آدم ها






...

اين‌جوری هی بايد هفت‌سال هفت‌سال از زندگی‌ت بِبُری بندازی دور که. اين‌جوری هيچ‌وقت رفيق قديمی برات نمی‌مونه، رفيق پنج‌ساله‌ی دوم. بعد می‌فهمم که چه سخته اين استيج؛ اين‌که يه مدت با کسی رابطه‌ی عاشقانه داشته باشی و بعد قرار بشه فقط رفيق باشين با هم، اونم رفقای صميمی، رفقايی که هنوز همه‌چیِ آدمو می‌دونين، همه‌چیِ آدمو می‌تونين که بشنوين. حتا نمی‌دونم خودم، خودِ منی که داره اين حرفا رو می‌زنه، چه‌قد حاضره چه‌قدر می‌تونه رفيقِ کسی بشه بعد از عاشقی. من نمونده‌م تا حالا. ولی می‌دونم آدمی که بمونه باهات، آدمی که بهش گفته باشی "ديگه عاشقت نيستم اما دوستت دارم و دوستی‌ت برام مهمه"، و اون پذيرفته باشه و تونسته باشه که بمونه و مونده باشه، می‌شه جزو مهم‌ترين و باارزش‌ترين آدمای زندگی‌ت. می‌شه يکی از ستون‌های ثابت زندگی‌ت. می‌شه جزو گنج‌های شخصی‌ت که وقتی بهش، به صِرفِ بودنش فکر می‌کنی ته دلت گرم می‌شه و احساس غرور و امنيت می‌کنی از داشتن هم‌چين آدمی. بعد يه وقتايی هست که من، همين منی که اين‌جا نشسته و داره نهايت سعی‌شو می‌کنه که به هيچی فکر نکنه، همين من کم مياره و مستاصل می‌مونه که چی درسته و چی غلط، چی کار بکنه و چی کار نکنه. اين‌جور وقتا، منی که آدم حرف زدن نيستم، منی که حوصله‌ی توضيح دادن و تعريف کردن ناخوشی‌هامو ندارم، می‌شم آدمی که بريده بريده يه غرهای نصفه‌نيمه‌ای می‌زنه و تا دماغ می‌ره تو نيمه‌ی خالی ليوان و صبحانه و سالاد هيجان‌انگيز و هديه‌ی سورپرايز و اينا هم حال‌شو نمی‌تونه خوب کنه حتا. بعد يه آدمايی هستن در زندگانی، يه آدمايی که همين گنج‌های مهم شخصی‌تن، که ميان می‌شينن پهلوت، دست‌شونو می‌ندازن دور شونه‌هات، همين‌جور که غر می‌زنی و تلخی و بلد نيستی با زندگی‌ت چی‌کار کنی به حرفای بی‌سروته‌ت گوش می‌دن، انتظار ندارن هم که کل گودرو براشون توضيح بدی، چون هستن تو متن زندگی‌ت، چون می‌شناسن‌ت، چون تو رو نه توی يه ماه و يه سال، که طی هفت‌هشت سال ياد گرفته‌ن و زبون‌تو بلدن. بعد تو می‌دونی که وقتی داره بهت فلان حرفو می‌زنه، بی‌شک داره تو رو بهتر از خودت می‌بينه که اين‌قدر بااطمينان فلان جمله رو در موردت به زبون مياره. می‌دونی حرفاش ازين کامپليمان‌های الکی و دل‌خوش‌کنی و فلان و بيسار نيست. می‌تونی رو حرفش و رو نظرات‌ش حساب کنی. می‌تونی بی‌که به خودت زحمت فکر کردن بدی، به تمام اون حرفا اعتماد کنی و شک نداشته باشی که نتيجه می‌گيری. خوب می‌کنن اين حرفا حال آدمو. غنيمت می‌شن اين آدما تو زندگی‌ت.

که اصن وقتی داری در مورد فلان مرد زندگی‌ت حرف می‌زنی، بعد برمی‌گرده بهت می‌گه "عزيز دلم، من خودم يه مردم و مردا رو بهتر از تو بلدم. ما مردا وقتی تو چنين موقعيتی فلان رفتارو نشون می‌ديم، معنی‌ش می‌شه اين و بهترين کاری که تو می‌تونی بکنی فلان کاره و بدترين حرفی که می‌تونی بزنه فلان حرفه"، نمی‌دونين که صِرفِ شنيدنِ اين حرفا چه‌همه ارزشمنده واسه آدم.‌ نمی‌دونين که چه تاثير عجيب غريبی می‌ذاره رو آدم، صرف‌نظر از بخش راهنمايی‌ش. که اصن می‌خوام بگم من تو تمام اين سال‌ها همين‌جوری شده که مردها رو ياد گرفته‌م، مردها رو از زبون خودشون ياد گرفته‌م، با همين روايت‌های شخصی و صميمی و صادقانه‌شون، وقتايی که رفيق‌ام بوده‌ن. با همين روايت‌های خالص و بی‌حاشيه و مردونه. که اصن صِرفِ اين حرف‌ها، فارغ ازين‌که من کجای زندگی‌م وايستاده‌م و کجای مشکلات‌ام و کجای نشدن‌ها و نخواستن‌ها و نتونستن‌هام، می‌شه يه دل‌گرمی گنده تو زندگی. ته دلم گرم می‌شه و داشتن هم‌چين مردهايی دوباره مغرورم می‌کنه. چند پله می‌برتم بالا. می‌شه يه لبخنده گنده‌ی جوليارابرتزوار به پهنای صورت. که اصن گور بابای همه‌ی نيمه‌های خالی زندگی، حضور اين آدما خودشون يعنی که اين سال‌ها اون‌قدرها هم سال‌های بد و بيهوده‌ای نبوده‌ن. که يعنی خودشون قد يه دنيا می‌ارزن.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر