۱۳۸۸ اسفند ۳, دوشنبه

شعری دیگر


از همه سو
از چار جانب
از ان سو که به ظاهر مه صبح گاه را ماند سبک خیز و دم دمی
و حتا از ان سوی دیگر که هیچ نیست
نه له له تشنه کامی صحرا
نه درخت و نه پرده ی وهمی از لعنت خدایان
از چار جانب
راه گریز بسته است
درازای زمان را
با پاره ی زنجیر خویش
می سنجم
و ثقل افتاب را
با گوی سیاه پای بند
در دو کفه می نهم
وعمر
در این تنگ نای بی حاصل
چه کاهل می گذرد
قاضی تقدیر
با من ستمی کرده است
به داوری
میان ما را که خواهد گرفت؟
من همه ی خدایان را لعنت کرده ام
هم چنان که مرا
خدایان
و در زندانی که امید گریز نیست
بد اندیشانه
بی گناه بو ده ام

یک شعر


من مفعول با واسطه ام
مشتقی از XوYدر لحظه ارگاسم
تابعی همانی
روی سطح بازیگوش اب
درخت شکل دیگر من است
وقتی سبز می شوم
وبرف
ترجمه ی کم کم من است
وقتی که سرد می شوم وسپید
تفاوت من باتو
در بهم ریختگی واژه هاست
و سرانجام
زمین از ان من است
زمان از ان من است
با من مجادله کن اگر واژه از ان توست
شبی در سفره ی ما گوشت عقاب بود
شبی دیگر
اویشن وحشی
شیر بز را هم چشیده ام
هسته ی میوه ها را بلعیده ام
نشخوار زنبور را از کندو دزدیده ام
از تو که پنهان نیست
من خوردهام
این تهوع شیرین را
تو را هم بلعیده ام
به همراه تمام فرزند خوانده هایت
تشریحم کنی
من مفعول با واسطه ام
فراتر از
X
بی حد تر از
Y
نتیجه ای مجهول
تحریکم کنی
شاعری هستم
صاحب زمین
صاحب زمان
با هزار احتمال شیطانی
من هم می زایم
بی انکه همبستر شوم
و شیطان مترادف من است
...
اه که چقدر مقدس شده ای
در لحظه های دور از من
که نامت را به خودی نوشتن
انگشت غم را سنگ می کند
همانجایی که هستی بمان
تو از دور بزرگی
برخلاف خورشید
برعکس ستاره
و من تو را از نزدیک خواهم زایید
فکر سوره ای باش
که لم یلد و لم یولد نداشته باشد

لذت خوردن


من با چیزی به نام لذت جسمانی بیگانه‌ام. نمونهٔ حی و حاضرش در غذا خوردن است. غذا را برای لذت بردن از طعم، بو یا خوردن نمی‌خورم. غذا می‌خورم تا گرسنه نباشم. همیشه سر غذا تمام کارهای انجام نداده و نیمه کاره یادم می‌آید و شتاب دارم تا زودتر از شر این وظیفه ـ و نه لذت ـ سیر کردن شکم فارغ شوم که بروم سر وقت آن چه ذهن‌ام را مشغول کرده است و معمولاً به محض این‌که مختصر احساس سیری به‌م دست داد از سر میز برمی‌خیزم و پی کارم می‌روم. این است که از 8 ساله‌گی لاغر و دیلاق بوده‌ام تا الان. و اصولاً وقت خوردن برای‌ام در حکم اوقات فراغت است: روزنامه و کتاب را با لقمه‌ها می‌خوانم، موسیقی گوش می‌دهم یا مجال پرسه به تخیل می‌دهم و کمتر حواس‌ام به مزه و لذت چیزی است که می‌خورم.
گمان می‌کنم که این عادت مشتی نمونهٔ خروار باشد از لذت نبردن از امور واقعی که برای دیگران لذت‌بخش است و این‌که اصولاً لذت بردن را فرانگرفته‌ام و  آن‌جا که باید از امری ملموس لذت ببرم در جست و جوی لذتی دیگرم.